تبليغاتX
این منم بدون سانسور

این منم بدون سانسور

درمانی باش پیش از انکه بمیـــرم

یادم باشه!

ایـــن بعضی ها رو به یکی میگم بخونه :)

+یادم باشه..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:1  توسط تیـــر مــاهــی 

آقا ما داریم میریم پی ِ کارمون تا یه چن وخت!

+کسی کاری نداره بدم افغانی انجامش بده؟ :-":دی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:59  توسط تیـــر مــاهــی  | 

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی  لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار  …
دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه....

+...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:57  توسط تیـــر مــاهــی 

میگه از نوشته های تو وبلاگت معلوم میشه تو این مدت که با من بودی اصلن بهت خوش نگذشته حق داری ازم متنفر باشی......

+دیروز کلی بهم اسمس دادیم....کلی دلم واسه صداش یه ذره شده بود...اما نه اون زنگ زد نه من!!!

+چقد دلم می خواد دیگه اینجا رو نخونه....

+قبلن هر موقعه اینجا(وبلاگ) رو می خوند میومد ایـن پست رو واسم میگفت بعد می فهمیدم که اومده اینجا رو خونده بعد  من میگفتم اصلن می رم پسته رو حذف می کنم بعد می خندید می گفت نه بذار باشه قشنگ نوشتیش :) .... یاروه همون سعیده :دی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:5  توسط تیـــر مــاهــی  | 

sMs...

چقدر خوبه بعضی از آدما بدونن که اگر چیزی رو به روشون نمیاری
“از سادگی نیست”
شاید دیگه اونقدر واست مهم نیستن که روشون حساس باشی !!!

+چقدر قشنگه این جمله :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:35  توسط تیـــر مــاهــی  | 

من از با هم بودن های الکی خسته شدم

میخوام تنها باشم...................................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:36  توسط تیـــر مــاهــی  | 

آنشرلی هم نشدیم که یکی بهمون بگه:
آنه! تکرار ِ غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت......

+دلم گرفته....دلم اندازه یه دنیا گرفته......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:27  توسط تیـــر مــاهــی  | 

کاش میشد از همه متنفر بشم....

ولی خب اینم یادم نره که دل به دل راه داره....

+چقد میتونی پست باشی؟!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:52  توسط تیـــر مــاهــی  | 

فهمید...بلاخره همه چی رو فهمید....همه چیرو........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:41  توسط تیـــر مــاهــی 

خدایا من از همه ی فامیلامون متنفرم :)

خدایا من به جز داییم از همشون متنفرم :)

میخوام سر به تنه هیش کدومشون نباشه :)

 دیشب با عمم دعوام شد....در حده تیم ملی :| حقشه بود...خیلی چیزا رو گفتم...هی مادرم می گفتم اروم باش دختر منم می گفتم نه بذار بگم تا یه ذره بفهمه :| فک کنم فردا پس فردا برگرده خبرش بندر عباس :| مرده شوره همشونم بردن :|:| خاک بر سرا :|

+باور کنید حالم از همشون بهم می خوره..میخوام رو تک تکشون بالا بیارم....یعنی واقعن اگه همشون برن بمیرن ککمم نمیگزه ...یعنی دریغ از یه قطره اشک.. خبر ِ همشون :|

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:33  توسط تیـــر مــاهــی  | 

اومدم کافی نت نتیجه ارمونم ُ ببینم که میگه هنوز پاسخ برگتون نرسیده به دست ِ ما :|

+پوووووف آقا من دیروز فرصت برابر دیدم که اقای نیکخو مشاوره میدادن اقا من می خونم واسه دو رقمی ...یعنی فوق العاده بود...جون ِ خودم من اگه امسال پزشکی قبول نشدم تیر تو پرم :|

+آقا من برم درس بخونم :دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:29  توسط تیـــر مــاهــی 

!!!

چقد هوا گرم شده؟ حالم از گرما بهم می خوره....من سرما رو دوست دارم...دلم سوز ِ سرما رو می خواد ...دلم می خواد هی به خودم بلرزم و هی یقه کاپشنمو ببرم بالاتر...تا اونجا که انگار دارم خفه میشم...دلم سرما می خواد ...دلم سرما می خواد ....از گرما متنفرررررررمممم....

+درس که نمی خونم روزی دو تا چار ساعت....هه شک نکنید که من امسالم انتخاب رشته نخواهم کرد.....

+امروز برا دومین بار اومدم کارت ورود به جلسه رو بگیرم ..اخه جمعه ازمون جامعه سنجش دارم...دیروز کارتمو گرفته رفتم خونه یه جا گذاشتم که امروز هر چی گشتم پیداش نکردم دوباره اومدم کافی نت کارتمو پرینت بگیرم :|

+از کسی که دلش گرفته ….نپرسید چرا ،….. ؟آدمـها وقتی نمیتوانند دلیل ِ ناراحتیـشان را بیان کنند ….دلشان می گیرد…

+تنهایی ؛ یعنی این همه آغوش واسه تو بازه اما ….. تو همونیو میخوای که بهت پشت کرده… !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:0  توسط تیـــر مــاهــی  | 

همین عادته با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه........................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:36  توسط تیـــر مــاهــی  | 

....

یهو نفساش تند تند شد بعدش یهو قطع شد...تندی دستشو گرفتم و ول کردم افتاد رو تخت ..بعد نبضشو گرفتم نمی زد...تندی رفتم بیرون گفتم اقای زارع میشه نبض ِ اجیمو بگیرن فک کنم حالش بد شده سریع اومد تو اتاقه اجیم... یه نیگا بش کرد و نبضشو گرفت سریع رفت بیرون به یکی از پرستارای گفت مریضمون ی چی شده( خوب نفهمیدم) گوشیو برداشت زنگ زد ای سیو ...نمیتونستم خودمو کنترل کنم اشکام همینجور می ریخت رو صورتم... بهم گفت من که بت گفتم امشب خیلی بی حاله!! دیدم از اون طرف ِ سالن بچه ها ی ای سی یو بدو بدو دارن می یان...رفتن تو اتاق.. تا اومدم  داخل بشم یکیشون گفت خانوم زارع شما بیرون باشید..در رو بستم ... کاری نمی تونستم بکنم فقط اشکام ُ پاک می کردم... درست پنج دقه بعدش همه اومدن بیرون...بعد رفتن طرفه سالن که برن ای سی یو .. یه دکتر عمومی بود اومد کنارم گفت از کی بستریه مریضتون گفتم از پنجم تا حالا... چش بوده؟ عفونت روده داشته.. مریضی قلبی چیزی داشته؟ نه...کی حالش بد شد ؟همین ده دقه پیش...بیدار بودی؟ اره کنارش وایساده بودم....چیزه دیگه ای نمی گه... یکی از پرستارا می گه خانوم زارع کسی رو دارین زنگ بزنین بیاد دنبالت؟ میگم می خوان ببرینش ای سی یو؟ نه عزیزم مریض تموم کرده همون لحظه............

+۱۱/۱/۹۱ ساعت ۵ و ۵۵ دقیقه صبح بیمارستان امام جعفر الصادق ِ میبد...........

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 18:39  توسط تیـــر مــاهــی  | 

آجیم فوت کرد...

+پنج شنبه هفتشه......

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 11:55  توسط تیـــر مــاهــی  | 

گاهی نمیدانی چه کنی... دلت میگیرد ، دست خودت نیست... نمیدانی چه کنی در این روزگار... در این روزگار که نمیفهمند حرفت را... گاهی سخت ترین کار زندگی ات میشود جواب دادن به این سوال : " تو چته...؟! "

+درس که نمی خونم :|

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 18:42  توسط تیـــر مــاهــی  | 

اینکه این چند روزه تو هر پستی می گم دلم گرفته یعنی....

+دلم گرفته ...می خوام رو هرچی ادمه بالا بیارم حالم از همه ی ادما بهم می خوره از همشون....

+مرده شوره منو هم بردن که نمی تونه مثه آدمیزاد دل سنگ بشه ....

+ولی من دیگه نمی خوام دیگه ....دلم واسه یکی تنگ شده که گوشیش خاموشه... هه چه دل ِ خجسته ای دارم ...بیخی......

+انگار مثه قبلنا شدم که دیگه هیچی نداشتم واسه باختن.......

+چرا هیچکی درکم نمیکنه؟!

+تو سالِ نود کلی از دوستام َ از دست دادم...اما سر ساله زنگ زدم به مسعود...به سعیدم نگفتم احتمالن خودش می خونه و می فهمه!!! بهش تبریک گفتم همن فقط تونستم به مسعود زنگ بزنم و گله کنم که اخه یه مرخصی یه روزه از پادگان بگیر بیا میبد ....

+ سعید خودش می دونه که دیگه مثه قبل نیس واسم......

+ دارم دکترای رابطه های نیمه کاره رو می گیرم...پوووووووووففففففففف حالم از زندگی بهم می خوره....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:48  توسط تیـــر مــاهــی  | 

واااااااااااااایییییییی یه گندی زدم در حده لالیگا :))) یکی منو تو فیس بوک اد کرده که کلن با این اد کردنش آبروم رفت:)))) یعنی یکی از ادد لیستام که ۳ ساله دارم با هاش چت می کنم و غیره ایکس شعر چیزی بهش نمی گم الان تو ایمیلام دیدم فیس بوک ساخته و منو ادد کرده:(((( حالا چیکار کنم؟ :))))))))) سر کارش گذاشته بودم در حده تیم ملی :| بعد تو ایمیلم زده بود یه پیغام هم ازش دارم فک کن چه پیغامی گذاشته :| :((((

+بیخیال اصن چیکار کنم خو نمیتونم خودمو بکشم لو رفتم که لو رفتم به درک :|

+یه کار مثه ادمیزاد نمیتونم انجام بدم :|

+آقا ما بریم درس بخونم رتبه کنکورمون دو رقمی بشه :))

+دلم گرفتهههههههههه

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 11:7  توسط تیـــر مــاهــی  | 

هفتم ازمون دارم...دوشنبه....با خودم گفتم کارنامم ُ که گرفتم بذارم شما هم ببینین به همین خاطر دارم کلی درس می خونم که یه وقت کم نیارم تو درصدام مخصوصا زیست :|

+دلم گرفته...مرده شوره این دنیا رو هم بردن با آدمای توش :|

+چرا تو برنامه فرصت ِ برابر ایمان سرور پور نمی یارن :| فقط یکشنبه ها آقای نیک خو میاد میحرفه اونم نیم ساعت :| خو من انگیزه می خوام...هی یکی باس باشه بهم انرژی بده :|

+چقد وبلاگم در ِ پیت شده....اصلن ازش خوشم نمیاد... :|

+اینجا رو می خونم تا یادم نره خیلی چیزا رو...... خیلی چیزا رو..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:52  توسط تیـــر مــاهــی  | 

بهم گفت سرطان داره............

سرطان داره.........................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:7  توسط تیـــر مــاهــی 

دلم تنگ ِ ...

دو روزه درس نخوندم ...خسته شدم...حس و حال ِ هیچی رو ندارم...

آزمون دارم دو هفته دیگه.....

می خوام نوروزی برم بندر عباس ولی نمیرم....

می خوام برم یزد و می رم....

نه اینکه نخوام بخونم نه فقط یکم خسته شدم از خوندن...یکم بگذره دوباره شروع می کنم...

من باید دو رقمی بیارم...باید....

دلم واسه فاطی یه ذره شده.... شیما هم که معلوم نی کجا رفته...و واسه همه بچه ها..............

دیروزم که با سعید دعوام شد :| دعوا نه اون یه چیزی گفت من ی چی جوابشو دادم گفت کاری نداری گفتم نه خدافظی :|

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:20  توسط تیـــر مــاهــی  | 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه
از این عادت باتو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی انقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه................

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:14  توسط تیـــر مــاهــی 

این برام یه انگیزه هست واسه اینکه پزشکی قبول شم...

دکترمه :)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:35  توسط تیـــر مــاهــی  | 

اعصابم خورده اعصابم خورده   مرده شوره منو هم بردن که نمی تونم جواب بدم و هی خود خوری می کنم...امروز هیچی نخوندم هیچی....گور باباااااااااااااااااااااااااااااااااااش......

+دلم می خواد گریه کنم فقط گریه....

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:31  توسط تیـــر مــاهــی  | 

یعنی من پزشکی قبول می شم؟ :| نه خدا وکیلی قبول می شم؟ :|:|

+بیست و سوم عروسی دعوت بودیم نرفتم ...دختر عمم اینا از بندر عباس اومده بودن یزد بهش می گم مگه تو امسال کنکور نداشتی خو نمی یومدی می گه بیخی میرم ازاد :| :|

+دیروزم رفتم تو حموم درس خوندم ...یعنی مهمون زیاد داشتیم عمم اینا هم می خواستن دیگه برن بندر عباس خونمون دعوت بودن پریشب هم بارون اومده بود رو پشت بوم نمی شد درس خوند دیگه به ناچار یه پتر برداشتم رفتم تو حموم نشستم درس خوندم...بماند که دختر عمم چقد مسخرم می کرد :| من پزشکی می خوام امسال نشد سال ِ دیگه :|

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:15  توسط تیـــر مــاهــی  | 

! :|

اول من شروع کردم اونم طبق ِ معمول انتر بازی در میورد :|

سنگین ِ سنگین بودم..... یه حرفی رو زدم بهش که نمی خواستم حالا حالاها بش بگم...گفت جدی؟ گفتم آزه...گفت کاری نداری گفتم نچ . خدافظی!

+برم درسم ُ بخونم :|

بعدا نوشت :به طرف میگن با پ جمله بساز میگه: پ نه پ ! میگن: این جمله است؟ میگه: پ نه پ !  :| :|

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:21  توسط تیـــر مــاهــی 

خوبم :)

+همه چی آرومه و اینا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 11:13  توسط تیـــر مــاهــی  | 

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم، باهات قهرم، دیگه تموم، دیگه دوستت ندارم...!
وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه ی لوس؟ غلط میکنی که میری! مگه دست خودته؟ رفتن به این راحتی نیست...!
اما نمیدانم چه حکمتیست که آدمی , همیشه اینجور وقتها میشنود:برو به جهنم....

+دلم تنگ ِ همه اون بچه هایی هست که می یومدن تو وبلاگم و دیگه نمی یان...دلم تنگ ِ اون لحظه هایی هست که کامنت دونی بچه ها رو می کردم چت روم....دلم تنگ ِ زندگانی ِ من ِ...شیما من فاطی...

+مرسی ساحل نشین :) بهتره اجیم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:45  توسط تیـــر مــاهــی 

اعصابم خورده بخدا :|

شنبه برم پست کارته بعدی رو بگیرم ...واسه فاطمه هم کتاب ِ رو پست کنم...خبرم دو ماهه دارم یه کتاب پست می کنم :|:|

+بعد از بهمن هم می خوام برم قلم چی...دو سال قلم چی می رفتم یه سال از ترم ِ تابستونش تا آخر یه سالم از مهر ماه اما الان می خوام برم فقط ازمونای آخرشو از بهمن به بعد ثبت ِ نام کنم ... یعنی می خواستم برم گزینه دو از فاطی پرسیدم می گفت خوبه از این چیزا ولی ته دلم باز قلم چیه :| :|

+تو رو خدا دعام کنید :|

+هفته ی پیش یه اتفاقایی افتاد ولی خوب با این حال تا دو . دو و نیم شب می شستم می خوندم...درسم ُ ول نمی کردم...هفته ی پیش اجیم تو ای سی یو بود ...!!!!!

+دلم واسه سعید یه ذره شده :| حالا دیشب هم زنگ زدا :| :|

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:30  توسط تیـــر مــاهــی  | 

اصلنم من دلم واسه دوستام تنگ نشده...

اصلنم دلم واسه انتر بازیام تنگ نشده...

اصلنم دلم نمی خواد سعید رو ببینم...

اصلنم دلم نمی خواد زودی کنکور بیاد...

اصلنم دلم نمی خواد دوستام ُ ببینم...

اصلنم دلم نمی خواد گوشیم ُ روشن کنم...

اصلنم دلم نمی خواد ای دی اس المُ دوباره شارژ کنم...

اصلنم دلم نمی خواد یه دل ِ سیر با دوستام برم بیرون ...

+تو هم به درازی ِ دماغم توجه نکن...دماغ ِ من از همون اولم دراز بود :|

+ای خداااا دارم دیونه میشم :|:|:|

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:22  توسط تیـــر مــاهــی  |